شعری نگفته ام که بنویسم تا بگویی , وای چه زیباست
تنها چند خط گریسته ام
میان دفتری که سالهاست لذت خودکاری را به خویش ندیده است:
من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
من همه چیز را همانگونه که هست می بینم
آیا آن کودکی را که دراز کردست دست
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست
و یا آن کس که از تنهایی به نوشتن ترانه دل بست
جور دیگر دیدنش انصاف هست؟
خدایا; من تنها یک نقطه ام ,نقطه ای خیلی کوچک از جایی دور,انقدر دور که تو مدت هاست از ان بی خبری!!!
از کودکی می دانستم که تو بزرگی,مهربانی,بخشنده ای…
اما به من فهماندند که باید از تو بترسم شاید از همان لحظه بود که کمی از تو فاصله گرفتم. و من ترسیدم که تمام حرفهای دلم را به تو و به زبان مادری ام بیان کنم
مبادا خشم تو داشته هایم را نیز از من باز گیرد و این شد تعریف خدا ترس بودن در دنیای واژگانم.
خدایا من نقطه ای هستم بر روی کره ی زمین که دیدم چند سالی است,خواهر کوچکم دست بر مداد رنگی هایش نبرده ,چون اموزگارش اولین نقاشی او را گناه دانسته و کشیدن انسان با دست های کوچکش بر روی صفحه ی سفید تخیلاتش را نوعی بت پرستی دانسته !! پس تو کجایی؟!!
خدایا من نقطه ای هستم بر روی کره زمین که هنوزم درد سنگینی کوله پشتی ام را بعد از این همه سال بردوشم حس می کنم و لحظات زجراور صف صبحگاهی مدرسه و سخنرانی ناظم,معلم پرورشی و...
اخراج دوستانم از علم و تحصیل به جرم بند کفش رنگی , لباس رنگی,ناخن هایی که از گوشت گرفته نشده بود و... از خاطرم پاک نشده !!
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که کودکان را از همان مهد از هم جدا می کنند تا دخترها و پسرها هر چه بیشتر برای هم غریبه تر و کشف نشدنی تر بمانند. پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که سعی شد حباب زخیمی روی دنیایمان گذاشته شود و ما تا ابد حس کنیم که دنیا همین است و ما خوشبخت ترینیم و بس.
اما خواسته یا ناخواسته حباب ترک خورد اما به سنگین ترین قیمت.
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که می گویند دروغ گناه است و پرچم دروغ به دست می گیرند ,مبادا جایگاهشان سست شود!
پس تو کجایی ؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که مردمش بیشتر ثروتشان را خرج
می کنند تا خانه تو را ببینند و دیوارش را لمس کنند, غافل از این که خانه تو قلب هزاران کودک است که از گرسنگی جان می دهند و لمس دستشان لبخند توست!
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که انگار فراموش شده تو با از عظمت بنده هایت را ازاد افریدی حال خدای جدیدی امده و مردم را در بند کشیده
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که کودکی 6 ساله می گفت که می داند تورم چیز خیلی بدی است! چون مادر و پدرش دیگر همدیگر را دوست ندارند!
اخر پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که کودکان به امید بزرگ شدن و پر کشیدن و رفتن از سرزمینشان پر پر می زنند و دلتنگی و غربت را به جان می خرند تا به حق انسانی خود برسند.
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که همه دستورات تو فراموش شده و یک مادر باید قلبش مثل یک گنجشک بتپد, نکند جگر گوشه اش را به جرم چند تار مو به نا کجا اباد ببرند...!!!
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که در زندان ها استادهای فرهیخته تری پیدا می شود تا در دانشگاه ها!!
پس تو کجایی؟!!
خدایا من در سرزمینی زندگی می کنم که قصد دارند تاریخش ,زبانش و... را تغییر بدهند.پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که شنیدم پسرک همسایه می گفت درسهایش را می خواند تا روزی دستش به دهانش برسد وگرنه می داند که
کتابهایی که می خواند همه تحریف شده اند. پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که تفریح جوانانش به فیس بوک ختم
می شود و بس!
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که حتی برای search کردن نام تو نیاز به انتی فیلتر دارم...
پس تو کجایی؟!!
خدایا من جایی از کره زمین زندگی می کنم که باید بقیه درد و دل هایم را سکوت کنم...
پس تو کجایی؟!!
خدایا, خدایا,خدایا پس تو کجایی ؟؟!!!!!
مسعود كريمي
تو خداي عشق و مستي تو خداي ملك هستي
تو خداي دين و دنيا تو خداي روزعقبي
تويي آن ملك كه روزي نگري به حال زارم تويي آن صنم كه توست دل و دين و هر چه دارم
تويي آن رفيق والا و من آن رفيق بازم تويي آن قمار عشق و منم آن قماربازم
تويي آن ستاره ي شب كه بتابد از وجودش منم آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش
تويي آن صبوح هستي كه دوباره جان فزايي منم آن خمار بي دل كه دهي به من ندايي
تويي آن نگار مه رو كه ببردي عقل و هوشم تويي آن شراب دردي كه بياورد خروشم
تو خداي آرزويي قدمي بنه به سويم كه به عرش كبرياييت كه رهي دگر نپويم
خيلي دوست دارم بدانم
آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران ميكني
آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش ميكني
آنگاه كه در گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي
مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز ميكني
تا براي خوشبختي خودت دعا كني............!!!!!

مي خواهمت چنان كه شب خسته خواب را مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آنچنان كه درختان براي باد يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنان كه تپيدن براي دل يا آنچنان كه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي،مي آفرينمت
چونان كه التهاب بيابان، سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي با چون تو پرسشي، چه نيازي جواب را؟
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
دختر: … واقعا که!
پسر: خب چیه؟نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
دختر: لوووس!
پسر: ای بابا… ضعیفه!این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
پسر: خب تقصرخودته!میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
پسر: صفای وجودت خانوم!
دختر: می دونی! دلم…
براي پیاده روی هامون…
برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها…
برای بوی کاغذ نو…
برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه…
آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه…
برای دیدن آسمون چشمای تو…
برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم…
برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
دختر: ولی من که بور بودم!
پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
پسر: …
دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه)
دختر: چراگریه میکنی؟
پسر: چرا نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمیکنم… ولی نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
پسر: …
دختر: دوباره ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!…
یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجاکناره خانه ی ابدیت میشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه نه… اشک و فاتحه و دلتنگیامان… خاتون من!
توخیلی وقته که…آرام بخواب ای کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…اما… تـو آرام بخواب...
هوشنگ ابتهاج
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم!

heris.mahdi@yahoo.com
mohammadreza2800@gmail.com
.: Weblog Themes By Pichak :.

